این نوشته نیز داستانی بود به اندازه یک کتاب که سرآغازی بود بر نوشته های که پس از آن آغاز شد نگارشش تا امروز و فردا شاید..
زندگی را دوست باید داشت
باتمام بزرگیش
و عشق را با تمام سلول هایی که برایش
می لرزند
و کوه ها را , دریا ها را , دشت
ها را و تمام مظاهر بزرگی دنیا را
و گلها را با تمام رنگهایشان دوست
باید داشت به تمامی و بی تبعیض با این وجود که نمی دانیم گلهای دنیا چنتا
هستند
اما می توان تمامی آنها و بیش از
تمامی آنها دوست داشتن را دوست داشت
و زندگی را , عشق را و دوست داشتن
را بیش از اعداد ریاضی
با تمام وجود بی نهایت شان باور کرد
و صفر را هم که با تمام
ناچیزیش چون در کنار
وجود یک این مظهر بی نظیری دنیا قرار
می گیرد تکثیر می شود
و میلیاردها میلیارد می سازد
و دریا را با تمام تضادهای
هم سان شده با هم نهفته در آن
و تمام پری های دریایی آن که
آرزوی قصه های مللی بسیار
در گذر از هزاره بوده است و خواهد
بود
و پل را که چه همتی دارد و چه لذتی در
رسیدن و رساندن
میان دو او و دو جا و دو آن
و موج را با خروشش و ساحل را
با آرامش آغوشش
و تمام کتابهای خوانده و بسیار بسیار کتاب
های نخوانده و آرزوهای هر شب ما برای دانستن آن چه نخوانده ایم و دوست
داشتن زندگی بیشتر از تمام صفحات نخوانده آنها
و لذت بردن از تمام مزه های دنیا و دوست
داشتن طبیعت , زندگی و فردا
که از همه دلنشین ترند
و دوست داشت راه را هر چند پر پیچ و خم و سنگلاخ
اگر بهانه باشد
برای رفتن بسوی او و بسوی والاترین
والاترین ها
و ترس را اگر از برای رفتن بزرگترین بزرگ
ها باشد
و حتی مرگ را دوست می توان داشت اگر بهای
جاودانی ماندگارهاست
و امید را نیز چه به پشتوانه آنچه که
دوست داری باشد و هست و چه با آرزوی آن چه که شاید فردا باشد و امروز
مشتاقانه طلبش می کنی چرا که تا امید هست زندگی
معنا می یابد و رفتن و حیات و اندیشه و عشق و دانش و زایش
و کوشش و پویش و تداوم
طلب و حرکت به سوی کمال
و دوست باید داشت چشمانی را که می
گویند
بدور از سلطه سکوت و خاموشی
آنچه را که باید
و لبهایی را که خاموشند در اوج
فریادهایی که شاید نباید برون آید
بابک مغازه ای