گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( آخ)

این نوشته حاصل یاد آوری نوشته ای بود که در روزهای آغازین سال نود یک نوشته شد

با عنوان آب نباتهای کودکی 

آخ

آخی هر بار بلند تر 

آخ از بودن و نبودن 

آخ از همه چیز و آخ از هیچ چیز 

و آخ از روزهای رفته و 

آخ از روزهایی که نیامده و انتظارش را می کشیم یا از آن میهراسیم

آآآآآآآخخخخخخخخخخ
و آخ از اینکه چقدر حرف میشود زد با آخ 

و هر بار که به صورتی از حنجره خارج شود معنایی می یابد

و داستانی دارد 

و قرنهاست که انسانها می گویند آخ 

شاید چون گاه چیز دیگری نمی توانند بگویند 

و شاید نمی خواهند 

و شاید رسا تر از این کلامی نمی یابند 

پس فریاد می زنند آخ 

و زمان میگذرد شاید تا آدمها فراموش کنند یا عادت 

که چقدر آخ گفته اند 

چقدر

و چقدر تلخ است که یک عمر می گوییم آخ 

و آخی هر بار بلند تر

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( دوست دارم کودک باشم )

بیست و یکم خردا تولد این نوشته بود

دوستی می گفت ما هنوز طفلیم و بیداری برایمان میسر نیست و همچنان محتاج لالایی برای آرامش

اما من افتخار می کنم که طفل باشم و امیدوار به دانستن , گام برداشتن , زمین خوردن , تنها

ماندن , اشتباه کردن , بی پروا بودن , اشک ریختن , خندیدن , دلبستن به کوچکترین دلبستگیها , خرسند شدن برای تنها یک آبنبات که میدانی هر چقدر سریعتر به کام بکشی زودتر ممکن است پایان یابد اما بازهم با ولع کودکانه رهایش نمی کنی , گل زدن به دروازه ای که انتهای دویدن در یک زمین خاکیست و تو میدانی که پیروزی بزرگی نیست عبور دادن این گردونه از میان دو سنگ اما آفریننده غرور تو در آن لحظه است شاید و امیدی هر چند اندک به پیروزیهایی که فردا تجربه اش میکنی

وخیلی چیزهای دیگر و به همین دلایل دوست ندارم بزرگ شوم چون بزرگ شدن پایان همه تجربه هاست و شاید پایان راه و پایان تکاپو و پایان طلب و طلبی که دوست دارم با تمام کاستی ها و ناتوانیها و ندانستنها یم باشد و اتفاقا کودکانه هم باشد چون آن را تنها کیمیایی میدانم که شاید بتواند مس وجود را به بسوی طلای کمال رهنمون سازد

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه (من ,مهتاب و همهمه قورباغه ها)


در سفر چند روزه نیمه خرداد به شمال شبی را تنها در اطراف شالیزارها مسیری طولانی ای را بارها دور زدم و بسیار فکر کردم و نوشته زیر حاصل این پیاده روی دو ساعته شبانه بود

این یاد داشت در شب چهاردهم خرداد نوشته شد ساعت پنج صبح و درهفده خرداد منتشر شد

 

دیشب من بودم و مهتابی  سرشار از خاطره و قورباغه هایی که شاید هیچ وقت نمی خوابند

و یک چوب دستی که می پنداشتم بلند ترینش را برگزیده ام

و زمانی که به سوی ماه  بلندش کردم فقط چند وجب با ماه فاصله داشت

آه از این چند وجب فاصله داشتن ها که چقدر دورند و ما کودکانه چون دوست داریم دستمان به ماه مان برسد نزدیک می پنداریمشان

و راهی  پیش رویم در اطراف شالیزارها بود که احساس می کردم دور میزند زمین را و زمان را و من را و شاید من او را

ولی با تما م دور زدنش در حقیقت مربع بود مسیر اطراف شالی ها

و من بارها آن را دور زدم با وجود اینکه می دانستم مربع است چه گول زدن شیرین مسخره ای بود در میان همهمه قورباغه ها

که نمیدانستم دارند می خندند یا که می خندند

و شاید به تمامی می خندیدند بر دواری که خود نیز نمیداند به چه سازی می رقصد و یا شاید اصلا رقصیدن را نیاموخته است

و نمیداند که نداستند چند بخش است شاید دو بخش و شاید نه بخش با هفت پله تفاوت

و نمیداند در این بازی بخش اول دانستن را می باید صرف کند

یا بخش آخر نداستن را درک

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( روزی خواهیم بخشید)

هشتم خرداد یک روز پس از محرومیت از تحصیلم بود که این نوشته را منتشر کردم 

ما براستی هرگز این روزها را فراموش نخواهیم کرد تا شاید دوباره تکرار نشود


ما روزی خواهیم بخشید

ما شاهدانی بودیم که روزهای تلخی را برایمان رقم زدند

روزهایی را که در آن , از بسیاری حقوق خود به ناحق دور ماندیم

و راه های پیشرفت و ترقیمان مسدود شده و از حقوق اجتماعی و بدیهی مان محروم گردیدیم

و ما هرگز این روزها و این خاطرات را فراموش نخواهیم کرد تا گواهی باشیم بر آنچه که

روزگاری بر این سرزمین گذشته است

اما با بخشش خود مُهر پایانی خواهیم بود بر هر آنچه که انتقام و تلافی نامیده می شود

ما خواهیم کوشید هرگز کسی از حقوق انسانیش محروم نگردد حتی آنانی که به هر شکل سازنده این خاطرات تلخ هم هستند

خواهیم بخشید تا روزی عشق و آزادی را بجای سیاهی و محدودیت بنشانیم

تا در فردا روز خون هیچکدام از فرزندان این سرزمین رنگین تر از دیگری نباشد

آری ما روزی با بخشش سیاهی ها , تلخی های امروز را به ضیافت شیرین با هم یکی بودن ها خواهیم برد

و چون پیشینیانمان باور داریم که

زمستان روزی میگذرد و روسیاهی به ذغال می ماند

بابک مغازه ای

دانشجوی محروم از تحصیل کارشناسی ارشد سال 91

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه ( برای سوم خرداد)

این هم یادگاری سوم خرداد


سوم خرداد سالروز آزادی خرمشهر این پاره تن میهن توسط جوانان دلیر ایران زمین گرامی باد به احترام تمام آنانی که در درازای تاریخ برای دفاع از مرزهای میهن جان خود را تقدیم کردند دقیقه به سرفرازی فردای سرزمینمان بیاندیشیم

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه ( کودک و درخت)

بیست و هفتم اردیبهشت بود که این نوشته و کودک و درخت و سیب 

وارد بازی افکار من شدند 


روزگار می گذرد

همچون باد و گاهی و شاید گاهی

کودکی باشد , که دوان دوان از درختی تنومند , بالا رود و بالاتر

برای چیدن میوه درشت و شیرین درخت

و درخت گاهی سُررررش می دهد پایین

با تکانی که به خود می دهد

اما کودک سمج تر از این حرفهاست

ول کن نیست

می کشد بالا مسسسستقیم به سوی خورشید

خود را آماده کرده برای یک گاز گنده

به اندازه بزرگی آب گیر سر راه , هر روزه اش , شاید

همان آبگیری که مال هیچ کس نیست و مال همه هست

مال آن کودک , مال گوسفندها و مال همه پرندگانی که شاید از آن دور ها آمده باشند

, خیلی دور

از سرزمینی که شاید در آن لبخند را خنجری جراحی نمیکند

کودک در ضیافت باد و باران داشت می رسید ,

دستش به سرخی سیب

دلش می تپید و می تپید و می تپید

و هراسی نداشت از شاخه ای که ترکی دارد به زیر پایش شاید

و می خندید به پرنده سپید بالی که قرنهاست پیام آور رهاییست

و نامه می برد , بی آنکه بداند پیامش قصه جنگست یا عشق

و یا هر دو

فقط دو انگشت به سیب مانده بود که درخت نیز به کودک خندید

و کودک ناگهان رسید بی آنکه خود بداند چگونه رسید

شاید باد می دانست از پیشتر شاید

و شاید درخت می خواست از ابتدا , شاید

که در سرزمینی که قرنهاست مردمانش می کارند و گاه باد بجای آنها درو می کند

آن کودک طعم پیروزی را بچشد

و اینگونه بود که خورشید نیز خندید

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه ( حس و ادراک)

مدتها بود انتظار می کشیدم تا مفهومی را که دنبالش هستم در کلام جاری شود

این نوشته عصاره تمام نگاه های گذشته بود


آیا به راستی برخی مفاهیم را می توان نمودی عینی بخشید

آیا مفهومی همچون عشق را می توان نوشت و خواند

می توان نقاشی کرد و دید

می توان آن را کاشت , چید و بویید

می توان برایش شعر سرود یا ترانه ای سر داد

آری می توان و حتی می توان برای آن جان باخت

و یا هر آنچه را که شایسته فدا کردن است فدا کرد

اما به راستی عشق مفهومی است که در هر شکلش که باشد

از معبود گرفته تا معشوق

و از تن گرفته است تا وطن

می باید آن را با تمام وجود حس کرد و از این حس به ادراکی درونی از این مفهوم رسید

و این ادراک تازه را پایه ای برای حسی در سطح بالاتر قرار داد

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  (شاید زد و شد)

این یادداشت یادگار بیستم  اردیبهشت بود 

روزی که من بازهم دلم گرفته بود اما کمی خندیدم 

و این خندیدن حاصل صحبتهای امید بخش همکارم لیلا بود 


امروز بعد از مدتها برای یک چیز کوچک خندیدم

وآن پیدا کردن یک چیز کوچکتر بود به کمک نیرویی که از سالها پیش بعضی چیزها را

, گاه از سر شوخی یا جدی از آن می خواستم

روزهای پیش از این خندیدن برایم سخت شده بود مثل نوشتن و خیلی چیزهای دیگر اما امروز

به دلیل کوچکی چند دقیقه خندیدم

و به خاطر پیدا شدن آن چیز کوچک و این لبخند که خیلی بودنش در این روز برایم پر اهمیت

بود از آن نیرو هزار بار متشکرم

آن نیرو یک جایی در اعماق دریا زندگی می کند دقیقا نمیدانم کجای دریا , خیلی هم مهم نیست

مهم این است که من دوست دارم باشد و هست

به خاطر همین کنار دریا رفتن را خیلی دوست دارم و حرف زدن با دریا را

و خواستن از دریا را و درد و دل کردن با دریا را

کاش چیزهای بزرگتری را هم که از او خواسته ام روزی به دست آید

کاشکی کاشکی کاش

می گویند اگر از ته دل بخواهی می شود

من که فکر می کنم خواسته ام

شاید زد و شد

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( روزگار من و خط آخر)

در هجدهم اردیبهشت نوشته زیر به ذهنم رسید و اندیشیدن به این موضوع که شاید هر خط از داستان زندگی خط آخر باشد

روزگار غریبی است

چقدر سایه ها زیادند و سایه روشن ها

چقدر این روزها نوشتن سخت شده است فکر می کنم قلم گل گرفته

یادش به خیر روزهایی را که تمام شب و روزمان گفتن و نوشتن بود

براستی چگونه می توان گاهی یخ را شکست و گل امید را آبیاری کرد

دوباره باید گفت , دوباره باید بود , دوباره باید .........

و یادمان باشد جای بسیار دوستان هم خالیست

و ما باید باشیم بازهم در کنار هم از نو , هر چند که بازهم به نتیجه ای نرسد

بازهم نقطه سر خط

کسی چه میداند شاید این خط آخر بود

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( من و ساحل گیسوم  )

اردیبهشت نود و یک با گروهی از دوستان سفری داشتم به شمال 

سفری بود سرشار از خاطره شبی رو در ساحل گیسوم بودم که برایم خاطراتی بسیار به همراه دارد آن شب من بودم و ساحلی خاموش و یک دنیا سخن 

م غصه روزهایی که می گذرد


بعضی ها می گویند روزها می گذرد و چون می گذرد غمی نیست

و نمی دانم غم اگر بگذرد به راستی دیگر غم نخواهد بود

و یا اینکه چون رسوب کرده است به آن سوی نهان حیات و دیگر در مقابل دیده نیست

فکر می کنیم تمام شده است

بعضی ها می گویند زندگی را سبز باید دید همچون جنگل

و یا چون دریا آبی و نمیدانم می توان این حرف را باور کرد

و آیا شاید بشود روزی در این سرزمین هم آفتاب را آن طور که باید دید و گلها را و .....

در سرزمینی که این روزها همه چیزش بوی نرسیدن می دهد و یا شاید نتوانستن

و بازهم بعضی ها می گویند چون میگذرد غمی نیست

و من فقط میتوانم لبخند بزنم

سرد سرد

دیشب در کنار ساحلی بودم آرام که چیزی در وجودم یخ کرد و احساس کردم زندگی دارد در

وجودمان می میرد در وجود من و خیلی هایی

که روزگاری می زیستند برای چند مفهوم و برای فردا

بازهم کسی گفت چون میگذرد ...

و من دیگر لبخندی هم نداشتم

و حتی حسی برای بادباک بازی , فقط نگاه بود , دریا

و خاطره صدای قورباغه هایی که هیچ وقت شاید نمی خوابند

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( درسهای زندگی)

فردای آن روز جمعه بود و من و نوشته ای کوتاه 

ششم اردیبهشت نود و یک


زندگی افسانه زیبایی است پر از ماجراهای بسیار

که درسهای بزرگی از آن می توان گرفت

برای امروز و برای فردا

فردایی که شاید ترانه دیگر در آن می توان سرود

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( گاهی و گاهی)

نوشته پیش رو را در پنجم اردیبهشت نود نوشتم حالم اصلا خوب نبود و در فیس بوک منتشرش کردم و بسیاری از دوستان نظرات بسیاری گذاشتند که جالبترینهاش را در ادامه متن میاورم


دوستان این نوشته را به سلیقه خود تکمیل کنید و اگر خواستید به اشتراک بگذارید ببینیم آخرش

چه متنی از آب در می آید

گاهی آسمان رنگ روز دارد و گاهی شب

و گاهی هم شب است و هم ورز

به آن می گویند گرگ و میش که این هم خود داستانی است مگر میشود گرگ و میش یک جا باشند
گاهی هم خوبی و هم بد به تو میگویند چطوری چهره در هم می کشی می گویی آه

گاهی میخندی و گاهی گریه می کنی و گاه در عین خندیدن گریانی و می گویی کارم از گریه

گذشته است ........

گاهی همه چیز یک جور دیگر تر از آن است که باید باشد و تو دلیلش را نمیدانی

گاهی هم می خواهی بنویسی هم حالت از نوشتن بهم می خورد

گاهی گرسنه ای گاهی سیر و گاهی هم در عین گرنسگی مثل این است که گاو خورده ای و تمام

دنیا چسبیده زیر گلویت

گاهی همه چیز رنگ وارنگ است گاهی سیاه و گاهی اصلا نمیدانی رنگ چیست

گاهی میخواهی دنیا رو بغل کنی و احساس می کنی زمین و زمان مال تو است و گاهی می گویی

مرده شور همه چیز را ببرند

گاهی همه چیز آن طور پیش می رود که می خواهی و گاهی........

گاهی بعضی را ها میبینی که همه چیزشان جور است و گاهی برخی ها را میبینی که همیشه دیر

میرسند همیشه می بازند

گاهی قشنگ می نویسی گاهی مثل امروز من چرت و پرت

و خودت هم نمیدانی ما آدمها چرا باید اینقدر چیزهای جور واجور را بینیم

گاهی دوست داریم هر لحظه بشود هزار سال و گاهی می گوییم کاش همه چیز تمام شود

گاهی مثل دیروز یک دفعه وسط کلی فکرهای جور و واجور یک نفر به تو زنگ می زند و

نظرت را راجع به مرگ می پرسد پایت می چسبد زمین که چرا امروز باید از تو این سوال را بکنند
گاهی به تمام رفتن ها و نرفتن ها و تمام رسیدن ها و نرسیدن هایت افتخار می کنی و گاهی و

باز گاهی دوست داری کاش همه چیز یک جور دیگر باشد

گاه برای همه دوست داشتنی فردی گاه احساس می کنی همه از تو بیزارند حتی خودت

وگاه همه چیز را در چند جمله می نویسی گاه مثل این نوشته دیگر نوشتنت نمی آید از دوستانت

می خواهی که بقیه آن را کامل کنند

اگر دوست داشتید شما هم چنتا به این نوشته اضافه کنید و یا به اشتراک بگذارید که بقیه بنویسند
.....
بابک مغازه ای


مسعود همکارم نوشته را خواند و گفت : گاهی آنقدر خسته ام که ای کاش امروز بیدار نمی شدم

و بازهم مسعود گفت گاهی هزار ماهی,  به یک قلاب می افتد و گاهی انگار تمام ماهی های

اطرافت از زندگی سیرند

و آرش گفت گاهی زندگی مثل صف نانوایی می ماند که دلت می خواست که کاش اول صف بودی و نوبت تو بود

و بازهم آرش گفت و برای گرفتن نان باید این زمانی را که در صف بودی را تحمل کنی که نوبت تو شود

و من به آرش گفتم گاهی در آن صف باید هی دل دل کنی که نان تمام نشود

سعید نوری نشاط عزیز نوشت :  و خوب اینجا در مالزی، همه چیز کند است، آهسته آهسته. آرام انگار هیچ کس هیچ عجله ای برای زندگی کردن ندارد همه به یکدیگر می نگرند، لبخند می زنند، و آرام

از کنار هم رد می شون.

سهیلا امیدیی مفصل نوشت : گاهی فکر میکنی میتوانی به همۀ آنچه در سر داری برسی

و گاهی در اوج موفقیت احساس میکنی هیچ نیستی

گاهی دنیا را در دستانت احساس میکنی و خود را خوشبخت ترین میدانی

و گاهی در عین خوشبختی از زندگی بیزاری و دوست داری جای هر کسی باشی جز خودت

گاهی احساس میکنی همه حرفهایت را میفهمند و تحسینت میکنند و گاهی حس میکنی بهترین

حرفهایت خریداری ندارد و هیچکسی بهایی به تفکراتت قائل نیست

گاهی دنیا و زندگی برایت چون شهد است

و گاهی در تنهایی به خاطر اجبار در زندگی به حال خود میگریی

مرتضی حسین زاده نوشت : جهان سرشار از تضادهاست

آنجا که انگور شیرین به شرابی تلخ تبدیل می شود و ما با شیرینی آن را به کام میریزیم

همه گاه باید , سعی کرد از میان تضادها حرکت کرد و به یگانگی رسید

نباید در تلاطم تضادها ماند که کشتی سرنوشت را غرق میکند قبل از آنکه بتوانی کاری کنی

و من نوشتم :  درست است مرتضی جان اما آن تلخ را به کام میکشند که تلخی های دیگر را دمی فراموش کنند اما گاهی نمیشود و گاهی نخورده سرخوشیم

و سمانه صابریون نوشت : گاهی آنقدر خوشحالی که فریادی برایت کم است و گاه آنقدر ناراحت که آهی برایت زیاد

و دوباره سمانه نوشت :

 گاه از پس پرده اشک نور را میبینی و گاه از کناره لبخند غم را به نظاره مینشینی

گاهی میدانی از دنیا و آدم هایش از آمدن و رفتنش چه میخواهی

گاه در سیل عظیم ناباوری دست و پا میزنی و تو را سودی نیست

گاهی با زندگی سر جنگ داری بی آنکه چرایش بدانی

و گاه در نهایت سرخوشی سوراخ کوچک سوزنی را دروازه ایی عظیم میابی

و من در این مورد نوشتم :  چقدر زیبا نوشتی سمانه آنچه را که به ذهنم رسیده بود

اما کلامی برایشان نداشتم

گاهی میخواهی این دنیارا در بغل بگیری و گاه میخواهی آن را بکوبی توی سرت

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( داستان یک روز )

این نوشته در چهارم اردیبهشت نود نوشته شد 


امروز هم یک روز است

از روزهای سال

از روزهای عمر

از روزهای تاریخ

از روزهایی که شاید برای همیشه فراموش شود برای بعضی ها و

شاید برای همیشه باقی باشد در دل خیلی ها

و شاید خیلی ها در تاریخ بنویسند آنچه را که امروز دیده اند

و حتی داستانی شود که قرنها بعد نیز , 

حتی در دل قصه های کودکان فردا از نو بروید

ولی شاید کودکانی که فردا روز با فریادی دلنشین

پا به این زمین کهن سال می گذارند

هرگز ندانند که در دیروز روزی , چه بر مردمان گذشت

بر مردمانی شاید گمنام , با دلهایی سرخ و آرزوهایی بسیار

بر مردمانی که قرنهاست می کارند

و همواره دلنگرانند , نکند یک باد پاییزی

درهم بپیچد هر آنچه را که آنان کاشته اند

شاید و شاید که نه حتما

آن خوشه هایی که باد می برد همه خوشه های دنیا نیست

اما شاید و شاید حتما

تمام دلیل بودن آن کشاورز باشد

اما بر باد هم خرده ای نمی توان گرفت این منطق باد است

و بر تقدیر

و بر گذر روزها

و بر عکسهای کهنه ای که شاید سالها سال بعد قصه گوی دیروز روزی باشند

و بر نیمکتی خسته در کنار یک پارک که پیر مرد یا پیرزنی تنها را

 با کوله باری از خاطرات

تحمل می کند , هر روز , تا به کودکی بازیگوش بگوید تاریخی را که در هیچ کتابی نیست

و آن کودک نخ بادبادک خود را محکم تر میکشد 

,به صورت چروکیده پیر نگاهی می اندازد

و مغرورانه می گوید

من فردا حتما اینقدر قوی خواهم بودم که آبنبات چوبی خود را داشته باشم

پیرمرد نگاهی می اندازد

و در کنار باد و درختان و گلها برایش آرزو میکند و لبخند می زند

و یک روز دیگر میگذرد

همچون تمام میلیاردها میلیارد روزی که آمده است و رفته است

با تمام خاطراتشان و تمام آنچه که در این روزها بوده و در تاریخ نیست

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه ( زندگی , امید , عشق , طلب)

این نوشته نیز داستانی بود به اندازه یک کتاب که سرآغازی بود بر نوشته های که پس از آن آغاز شد نگارشش تا امروز و فردا شاید..

زندگی را دوست باید داشت باتمام بزرگیش

و عشق را با تمام سلول هایی که برایش می لرزند

و کوه ها را , دریا ها را , دشت ها را و تمام مظاهر بزرگی دنیا را

و گلها را با تمام رنگهایشان دوست باید داشت به تمامی و بی تبعیض با این وجود که نمی دانیم گلهای دنیا چنتا هستند

اما می توان تمامی آنها و بیش از تمامی آنها دوست داشتن را دوست داشت

و زندگی را , عشق را و دوست داشتن را بیش از اعداد ریاضی

با تمام وجود بی نهایت شان باور کرد

و صفر را هم که با تمام ناچیزیش چون در کنار

وجود یک این مظهر بی نظیری دنیا قرار می گیرد تکثیر می شود

و میلیاردها میلیارد می سازد

و دریا را با تمام تضادهای هم سان شده با هم نهفته در آن

و تمام پری های دریایی آن که آرزوی قصه های مللی بسیار

در گذر از هزاره بوده است و خواهد بود

و پل را که چه همتی دارد و چه لذتی در رسیدن و رساندن

میان دو او و دو جا و دو آن

و موج را با خروشش و ساحل را با آرامش آغوشش

و تمام کتابهای خوانده و بسیار بسیار کتاب های نخوانده و آرزوهای هر شب ما برای دانستن آن چه نخوانده ایم و دوست داشتن زندگی بیشتر از تمام صفحات نخوانده آنها

و لذت بردن از تمام مزه های دنیا و دوست داشتن طبیعت , زندگی و فردا

که از همه دلنشین ترند

و دوست داشت راه را هر چند پر پیچ و خم و سنگلاخ اگر بهانه باشد

برای رفتن بسوی او و بسوی والاترین والاترین ها

و ترس را اگر از برای رفتن بزرگترین بزرگ ها باشد

و حتی مرگ را دوست می توان داشت اگر بهای جاودانی ماندگارهاست

و امید را نیز چه به پشتوانه آنچه که دوست داری باشد و هست و چه با آرزوی آن چه که شاید فردا باشد و امروز مشتاقانه طلبش می کنی چرا که تا امید هست زندگی معنا می یابد و رفتن و حیات و اندیشه و عشق و دانش و زایش و کوشش و پویش و تداوم طلب و حرکت به سوی کمال

و دوست باید داشت چشمانی را که می گویند

بدور از سلطه سکوت و خاموشی آنچه را که باید

و لبهایی را که خاموشند در اوج فریادهایی که شاید نباید برون آید

 

بابک مغازه ای

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( آب نبات های آرزو )

مدتها پیش در آغازین روزهای سال جدید ( نود و یک ) بود و یک عصر دل گرفته که این یادداشت خلق شد و امروز بعد از سه ماه روی تارنگارم قرار می گیرد 

زندگی آبنباتهای طاقچه کودکی است 

و پابلندی های مکرر ما و نرسیدن ها و زمین خوردن ها

و آخ هر بار بلند تر

کاش می شد آب نباتهای آرزو را ملچ ملوچ کنان 

با لبهای احساس و تجربه خود به کام بکشیم 

هر چند که لحظه ای دیگر

 فریادهای پدربزرگ سرنوشت رشته دل خوشیهای مان را پاره کند