روزنوشتهایی از روزگار من (چهاردهم مهر ماه)
آدینه دیگری از راه
رسید
دیشب بازهم جشن
کوچکی برای آرنیکا کوچولویی که حالا دوساله شده است داشتیم
بازهم صدها امید
برای آینده اش به ذهنم رخنه کرد
قیمتها هر روز رو به
افزایش است و بازار هم که تعریفی ندارد
و تنها کار مفید
باقی مانده خواندن است و نوشتن
و آدم یاد آن شعر
معروف می افتد که می گفت
هوا بس ناجوانمردانه
سرد است
دلم سخت گرفته و
دستان بسته است
اما چه میشود کرد که
تا زندگی هست باید امیدوار بود و کوشید
توضیح لازم: