روزنوشتهایی از روزگار من (چهاردهم مهر ماه)

آدینه دیگری از راه رسید 
دیشب بازهم جشن کوچکی برای آرنیکا کوچولویی که حالا دوساله شده است داشتیم
بازهم صدها امید برای آینده اش به ذهنم رخنه کرد
قیمتها هر روز رو به افزایش است و بازار هم که تعریفی ندارد
و تنها کار مفید باقی مانده خواندن است و نوشتن 
و آدم یاد آن شعر معروف می افتد که می گفت
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دلم سخت گرفته و دستان بسته است 
اما چه میشود کرد که تا زندگی هست باید امیدوار بود و کوشید

روزنوشت هایی از روزگار من (یازدهم مهر ماه)


ماه ها بود که مطالعه می کردم برای تحقیقی که مشغول آن هستم امروز در هنگام خواندن کتابی که در میانه مطالعه آن هستم ناگهان حلقه گمشده ام را یافتم روز خوبی بود

و راه مهمی را جلوی پایم گذاشت

گاهی کتاب های خوب در زمان هایی خاص بسیار طلایی عمل میکنند

آخه نمیدونم امتحان کردید یا نه هر کتابی در یک زمانی خوندنش تاثیر گذار تره

به هر حال امروز با این استرس دلار و طلا به خاطر مطالعه روز خوبی بود

 

روزنوشتهایی از روزگار من ( نوشتن راهی برای گریز از نامهربانی ها)

امروز چهارم مهر است

دیشب نگاهی به ماه انداختم دارد به کامل شدن نزدیک می شود امسال و در آستانه جشن مهرگان شبهای مهتابی را با حضور ماه کامل خواهیم داشت دوستانی که علاقه مند شبهای مهتابی هستند این لحظات را برای گرفتن بهترین احساس ها از محیط از دست نخواهند داد

بازهم خواندن و نوشتن را از سر گرفته ام با انگیزه ای بیشتر و خوشحال می شوم که دوستان من را همچون همیشه راهنمایی کنند پیگیری دو کتابی را که پیش از این مشغولش بودم , دوباره پیگیری می کنم و فکر می کنم در این روزها سختی که امکان هر فعالیتی را به صفر نزدیک کرده اند یکی از بهترین کارها همین است و می تواند راهی برای گریز از نامهربانی هایی باشد که هر روز شاهد آنیم

و بد نیست که کتاب های خوب را هم به  همدیگر معرفی کرده و هم فکری کنیم و یادمان باشد هر شب هر چقدر هم که تیره باشد لحظه پایانی دارد

دلار و طلا هم که لحظه لحظه دارد بالاتر می رود و ما هم که این طور معلوم است که اصلا در این سرزمین زندگی نمی کنیم و این چیزها قرار نیست تاثیری بر ما داشته باشد

باید دید سرانجام چه خواهد شد 

روز نوشت هایی از روزگار من ( به سلامتی رسیدن مدرسه)

یکم مهر رسید

با تمام خاطراتش

که وقتی توی تقویم می بینیم این روز رو می گیم یادش به خیر چه روزهایی بود چه دلهره ای داشتیم اول مهر و کیف و کتاب نو , با مدادهای رنگ به رنگ و یک دنیا خاطرات دیگه

حالا که دیگه اجازه درس خوندن نداریم

بازهم خوشبحالمون که دوازده تا اول مهر مدرسه ای و چنتا دانشگاهیش رو اجازه دادند پشت سر بزاریم چند روز پیش فرید رو دیدم تفلکی رو , روز دفاع از پایان نامه فوق لیسانس از تحصیل محروم کردند و بعد از اون فهمیده بود که لیسانسش رو هم ندادند و الان بعد از سالها دانشگاه رفتن در لیسانس و فوق ایسانس دیپلم داره

جالبه نه

دنیایی داره این محرومیتها

اما بازهم باید خندید و روحیه داشت و اول پاییز دل به دل انگیزی این فصل سپرد و و یک دنیا کتابهای تازه خوب خوند و خاطره های خوب رو به ذهن آورد و متنهای خوب نوشت و امیدوار بود که همه چیز خوب پیش بره

و یادتون نره پاییز ماه آدمای با حاله

پس به سلامتی تمام دوستای باحال یک هورای بلند

یکم مهر 1391

روزنوشته هایی از روزگار من (آدینه سی یکم شهریور91)

امروز آخرین روز تابستان نود یک است و داریم می رویم به سوی پاییزی که به نظر می آید داستانهای بسیاری را در دل خود داشته باشد

سه روز گذشته را برای پیگیری کارگاه های آموزشی و توانمند سازیم تهران بودم و به ویژه کارگاه آموزشی مربوط به مسابقه هنری سیمرغ را در موزه ملک برگزار کردیم علاوه بر آن در چند سخنرانی خوب شرکت کردم , برخی برنامه های پژوهشی دیگر  را هم دنبال کردم و با همراهی یکی از دوستان نیم روزی را مهمان چهارمین سمپوزیوم بین المللی مجسمه سازی تهران بودم که تجربه جالب و آموزنده ای بود اگر توانستید توصیه می کنم بازدیدی از آن برنامه در محل زندان سابق قصر که حالا در اختیار شهرداری است داشته باشید البته بیشتر مخصوص دانشجویان این رشته است و هماهنگی قبلی می خواهد

به هر حال در هر فضایی باید کارها را دنبال کرد