گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه (کودکی هایمان)

به راستی کودکی های درون ما چیست

و تا چه زمانی ادامه دارد

و یا انعکاس آن تا کدام نقطه از حیات 

تداوم می یابد

آیا چندین دهه پس از بلوغ نیز پژواک  هایش را می شنویم

آری 

و چه سخت و پر تکان و چه پر اضطراب 

گاهی حتی سالها پس از آن که بزرگ شدن و بزرگ بودن 

را جزوی از شخصیتمان کردند  

باد بادک  کودکی رابی مهابا رها می کنیم

و نخ آرزو ها در دست 

تخیلات  و خواسته هایمان را به باد سرنوشت 

می سپاریم 

تا نرم نرمک بروند تا ته آسمان خیال

و عاشقانه و خندان 

می دویم 

و کودکانه شعر می خوانیم 

و می خواهیم از ته دل 

هر آنچه آرزوی نهفته و رسوب گرفته 

را که در عمق وجود خویش داریم 

اما باید دانست 

کودکی های نهفته در وجود تنها حاصل و عصاره عقده هایمان نیست 

حتما 

نه

این تلاشهای زیبا و بی مهابا را نمی توان و نباید اینگونه ساده به تصویر کشید

کودکی های ما گاه فراری هستند آگاهانه و تلاشی هستند آزادی خواهانه 

از دنیای پر تلاطم امروز 

با تمام دل تنگی ها و دلهره هایش پیش بسوی دنیایی از 

مطلوبیتهای پاک و پر هیجان و رنگی 

و 

بالاتر از همه عریان و بی تبعیض

که در قلبمان و یا شاید در ته ته وجودمان نهفته است 

و آنجاست که می اندیشیم 

به راستی چند سالمان است و یا چند سال از عمر خود را کم داریم 

 

گاه نوشتهایی برای خودم و تو همه (پایان سیاهی ها کجاست)


به راستی سیاهی تا چه نقطه ای ادامه دارد 
تا کجا 
تا غروب آخرین لحظه ها
تا توان گفتن آخرین افسوسها
تا آن سوی انتها
یا شاید نه 
یا شاید هم ما در سرزمینی زاده شدیم که سالهاست می کاریم و باد بجای ما درو میکند
و ما باید مرتب بگوییم نقطه سر خط 
و فقط توجیه کنیم که شاید یک روز......
یا به قول آن جمله معروف همیشه دیر می رسیم 
یا شاید هم زود 
یا شاید هم اصلا رسیدن و موفقیت حق ما نیست

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( خاطرات کودکی)

روزگار کودکی ها مان به خیر

شاد و زیبا می دویدیم همچو باد

پر هیاهو , پر تکاپو  , پر نشاط 

همچو آتش گرم گرم

پاک , بی کینه , پر از مهر و وفا

همچو آب و همچو خاک

خوب که به صندوقچه ذهن خویش می نگیریم گاه خاطراتی کوچک را می یابیم که ما را به دنیایی از دلمشغولی های کودکی رهنمون می سازند

دلتنگ کودکیم

دلتنگ لحظه های قشنگ

دلتنگ رنگ و رنگ و رنگ

دلهای بی رنگ لباسهای پر رنگ مدادهای رنگ به رنگ

دلتگ نگاه های یواشکی و عشقهای قایمکی

دلتگ آب نباتهایی که بر بلندای طاقچه بود و پابلندی های ما

کاش می شد بر بلندای زندگی هم پابلندی کرد

دلتنگ توبهای قرمز راه راه که لایه می انداختیم بر آن

کاش می شد بعضی از آدهای سبک را هم لایه انداخت تا بتوانند بهتر حرکت کنند

دلتنگ تلفنهای سکه ای که همیشه خراب بود

دلتنگ کتاب های کتاب فروش دوره گرد که یواشکی نامشان را صدا میزد

دلتنگ چند کتاب , دو مداد و چند عکس آدامس که تمام سرمایه کیفمان بود ولی در کنار زمین خاکی بازی چه بی مهابا رهایش می کردیم

 

دلتنگ لواشکهای ترش کثیف

دلتنگ قهرهای تا ابد و ابدی که فقط چند دقیقه دیگر میرسید

دلتنگ ( من اول ) گفتن های توی بازی

دلتنگ صد آفرین گرفتن توی کلاس و اسم خوب ها بدها که مبسر روی تخته سیاه می نوشت

دلتنگ کفشهای نو شب عید و لحظات تلخ آخر سیزده به در که فردا صبحش مدرسه به راه بود و پیک شادی نوشتن های آخرین شب

دلتنگ درس خوندنهای دسته جمعی شب امتحان و اشاره های سر جلسه

دلتنگ روزهایی که نه موبایل بود ,  نه اس اما اس  , نه فیس بوک و نه ......اما یک دنیا دوستی بود و دل با صفا

دلتنگ کارتونهای ظهر جمعه که همه را عاص می کرد ولی تویش به جای تفنگ و خون , عشق و مهربانی و دوستی بود

دلتنگ آدامسهای خروس و خرسی , عکسهای لاویز , شکلات کیت کت , تخمه های پیچیده در کاغذ بغال سره کوچه , لبو فروش دوره گرد , آلاسکا های خنک و نوشابه های شیشه ای تگری که درشون با صدای یک تالاپ گنده باز می شد در ظهر داغ مرداد

دلتنگ آبنبات قیچی های پدر بزرگ و شیشه های رنگی پنجره مادر بزرگ و کرسی های گرم زمستون و رفتن برق خونه اونم وقتی که یک سریال جالب و یا فوتبال داشت و همه میگفتیم ااااهههه بازم رفت

دلتنگ بازیهای کودکی لیلی , هفت سنگ , قطار شدن دنبال هم ( هو هو چیک چیک ) تیله های شیشه ای چند پر , تاخت زدن با عکس آدامس , بادبادکهای کاغذی و فانوسکهای نورانی , چشم بزار ........

دلتنگ نونه خشکی و فریادهاش , فرفره فروش سر راه , نفتی با گاری کثیفش

دلتنگ نوشته ها جایزه دار پشت در نوشابه

دلتنگ دفتر های خاطرات که روز آخر مدرسه با عجله پر می شد

ودلتنگ یک دنیا خاطره پاک پاک که تو گوشه دل هممون هست

و گاهی یادآوری شون بغض میاره و گاه لبخند و گاه آروم میگم آخخخخییییش یادش به خیر چه روزهایی بود

 بچه ها اگر خواستید شما هم کامل ترش بکنید

 

گاه نوشتهایی برای خودم و تو و همه ( ضیافت  عشق )

در ضیافت عشق

به میهمانی عشق اگر شبی دعوت شدیم

و لبریز ازجام احساس به هم نشینی کیمیای وجود  و راز هستی رفتیم

در آن هم نشینی خیال انگیز میهمانان را می شناسید آیا

همه هستند اگر خوب به چشم  جان بنگرید

شادی و شمع و شور  و شیرینی

جام و ساز و اشک  و مهتاب

طلب و ناز و نیاز و احساس

آب و آتش و دیده و دل و فریاد

خاطره دریا و ابری باران دار

اسیرو آزاد و حسرت و امید  

قلم و نقش و خیال و بومی سرد و رنگهایی گرم

چراغی که سوسو میزند شاید و نگاهی که به دوردستها خیره شده

سوز نی و شور دف و نوای تار و تنبور

و دنیایی از هر آنچه که احساس در آن جاری هست

همنشین ضیافتی هستند که عاشق ر ا به مرحله دیگری از حیات رهنمون می سازد

مرحله ای آنسوتر از خود و فراتر از من در حرکتی میان تنهایی و پیوستن

و به عاشق درگذشته از خویشت خویش  می نمایاند آنچه را که سالهاست شاید در وجودش به امانت دارد

 اینچنین است ضیافتی که آن را میتوان مرحله از کمال و رستگاری دانست

 

 

گاه نوشتهایی برای خودم و تو همه ( داستان عشق 1)

براستی عشق چیست و در کجای افسانه حیات جای دارد و ما آن را برای چه می خواهیم

اکثیر آرامش است یا مایه جوشش

و انگیزه ای برای کوشش است یا دلیلی برای پویش

عشق چیست

 یک احساس, یک معنی و یا یک انگیزه

یک حرکت و یا یک سرگرمی

عشق وحدت است یا کثرت و یا هر دو

عشق سکوت است یا فریاد

شور است  و شعور

ابتدا است و انتها

خیال است و حقیقت

کالبد است و معنا

آرامش است و تلاطم

تکرار است و تنوع

بودن است و نبودن

زایش است و مرگ

کودکی است و کمال

پیروزی است و شکست

ساحل است و موج

و.....

و طلب است و طلب است و طلب

و حس است و ادارک است و حس

 

عشق دنیاییست مملو از تضادهای همسان شده باهم

همچون دریا

 

عشق باعث میگردد ما خویشتن خویش را بکاویم

باعث میگردد هر آنچه که در درون ماست بیرون بریزد به تمامی و بی پرده

عشق در بالاترین شکل خود باعث میگردد تا ما خود را گاه در دیگری تحقق بخشیم

و دیگری را در خود ببینیم

و همچون بازی موج و ساحل پیش رویم  در جاده کمال

و هر لحظه در دنیایی پر تلاطم از سوال و طلب و شور و احساس در حرکت باشیم

و حرکت که خود مهمترین نیاز تداوم عشق است و داستانی پر ماجرا

از تداومش گرفته تا مسیرش 

گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه  ( مرغکی پرید)

صبح بود 

یک صبح قشنگ و شاید من این طور فکر میکردم 

من به فردا می اندیشیدم و فرداها و داستان حیات 

و روز گذشت 

وعصر شد

و بازهم من بودم و اندیشه و ....

و عمر که میرفت پاورچین پاور چین تا دورها 

و در همین احوال بود که مرغکی از سر بام پر کشید

و زندگی تداوم یافت