گاه نوشت هایی برای خودم و تو و همه (شاید زد و شد)
این یادداشت یادگار بیستم اردیبهشت بود
روزی که من بازهم دلم گرفته بود اما کمی خندیدم
و این خندیدن حاصل صحبتهای امید بخش همکارم لیلا بود
امروز بعد از مدتها برای یک چیز کوچک خندیدم
وآن پیدا کردن یک چیز کوچکتر بود به کمک نیرویی که از سالها پیش بعضی چیزها را
, گاه از سر شوخی یا جدی از آن می خواستم
روزهای پیش از این خندیدن برایم سخت شده بود مثل نوشتن و خیلی چیزهای دیگر اما امروز
به دلیل کوچکی چند دقیقه خندیدم
و به خاطر پیدا شدن آن چیز کوچک و این لبخند که خیلی بودنش در این روز برایم پر اهمیت
بود از آن نیرو هزار بار متشکرم
آن نیرو یک جایی در اعماق دریا زندگی می کند دقیقا نمیدانم کجای دریا , خیلی هم مهم نیست
مهم این است که من دوست دارم باشد و هست
به خاطر همین کنار دریا رفتن را خیلی دوست دارم و حرف زدن با دریا را
و خواستن از دریا را و درد و دل کردن با دریا را
کاش چیزهای بزرگتری را هم که از او خواسته ام روزی به دست آید
کاشکی کاشکی کاش
می گویند اگر از ته دل بخواهی می شود
من که فکر می کنم خواسته ام
شاید زد و شد
توضیح لازم: