اردیبهشت نود و یک با گروهی از دوستان سفری داشتم به شمال 

سفری بود سرشار از خاطره شبی رو در ساحل گیسوم بودم که برایم خاطراتی بسیار به همراه دارد آن شب من بودم و ساحلی خاموش و یک دنیا سخن 

م غصه روزهایی که می گذرد


بعضی ها می گویند روزها می گذرد و چون می گذرد غمی نیست

و نمی دانم غم اگر بگذرد به راستی دیگر غم نخواهد بود

و یا اینکه چون رسوب کرده است به آن سوی نهان حیات و دیگر در مقابل دیده نیست

فکر می کنیم تمام شده است

بعضی ها می گویند زندگی را سبز باید دید همچون جنگل

و یا چون دریا آبی و نمیدانم می توان این حرف را باور کرد

و آیا شاید بشود روزی در این سرزمین هم آفتاب را آن طور که باید دید و گلها را و .....

در سرزمینی که این روزها همه چیزش بوی نرسیدن می دهد و یا شاید نتوانستن

و بازهم بعضی ها می گویند چون میگذرد غمی نیست

و من فقط میتوانم لبخند بزنم

سرد سرد

دیشب در کنار ساحلی بودم آرام که چیزی در وجودم یخ کرد و احساس کردم زندگی دارد در

وجودمان می میرد در وجود من و خیلی هایی

که روزگاری می زیستند برای چند مفهوم و برای فردا

بازهم کسی گفت چون میگذرد ...

و من دیگر لبخندی هم نداشتم

و حتی حسی برای بادباک بازی , فقط نگاه بود , دریا

و خاطره صدای قورباغه هایی که هیچ وقت شاید نمی خوابند