بیست و هفتم اردیبهشت بود که این نوشته و کودک و درخت و سیب 

وارد بازی افکار من شدند 


روزگار می گذرد

همچون باد و گاهی و شاید گاهی

کودکی باشد , که دوان دوان از درختی تنومند , بالا رود و بالاتر

برای چیدن میوه درشت و شیرین درخت

و درخت گاهی سُررررش می دهد پایین

با تکانی که به خود می دهد

اما کودک سمج تر از این حرفهاست

ول کن نیست

می کشد بالا مسسسستقیم به سوی خورشید

خود را آماده کرده برای یک گاز گنده

به اندازه بزرگی آب گیر سر راه , هر روزه اش , شاید

همان آبگیری که مال هیچ کس نیست و مال همه هست

مال آن کودک , مال گوسفندها و مال همه پرندگانی که شاید از آن دور ها آمده باشند

, خیلی دور

از سرزمینی که شاید در آن لبخند را خنجری جراحی نمیکند

کودک در ضیافت باد و باران داشت می رسید ,

دستش به سرخی سیب

دلش می تپید و می تپید و می تپید

و هراسی نداشت از شاخه ای که ترکی دارد به زیر پایش شاید

و می خندید به پرنده سپید بالی که قرنهاست پیام آور رهاییست

و نامه می برد , بی آنکه بداند پیامش قصه جنگست یا عشق

و یا هر دو

فقط دو انگشت به سیب مانده بود که درخت نیز به کودک خندید

و کودک ناگهان رسید بی آنکه خود بداند چگونه رسید

شاید باد می دانست از پیشتر شاید

و شاید درخت می خواست از ابتدا , شاید

که در سرزمینی که قرنهاست مردمانش می کارند و گاه باد بجای آنها درو می کند

آن کودک طعم پیروزی را بچشد

و اینگونه بود که خورشید نیز خندید