این نوشته را در شب سیزدهم امرداد 91 و در شبی که میهمان ایل قشقایی و در کنار سایر دوستان بودم برای ثبت خاطرات آن شب و در زیر نور فانوس نوشتم یاد آن شب و خاطراتش به خیر

و شبی در مهتاب

 

میان سیزده شب یک شبی را باز,

در سایه مهتاب و نگاه و خاطره

نشستم

با فانوسی و گرمای آتشی و احساس دوباره مهری

و مهتاب ,

که سخن هایی داشت چه بسیار

و تک ستاره ای , آن دور تر

که اتصال میان نگاه من و مهتاب را نظاره می کرد

 

و باز هم آتش را که زبانه می کشید

و فانوس و خاطره

و انعکاس مهتاب بر گستره حیات را

به نظاره نشستم

که چه داستان هایی را رغم می زند

چه تلخ و چه نیک

 

و سرخی ذغال

که به گدازش دل می ماند

و دود را

با غباری که به فضا می بخشد

همچون رویا

 

و سایه  , روشن درختها

همچون سایه  , روشن چشمها

و سایه  , روشن خاطره ها

و سایه  , روشن انتظارها

و سایه  , روشن سخن های گفته و ناگفته

و سایه  , روشن لبخند ها و بغض ها

و سایه  , روشن افسوس ها

و سایه  , روشن او را

که بر بلندای رویا هایمان جاریست

 

و ماه را

و دنیای زیبایی هایش را

و خاطره هایش

و عشق را که کیمیای حیات است

و یک دنیا حس

 

و نوایی را که در فضا جاریست

ساز و سوز و

آتش و سوز و

دل و سوز و

نگاه و سوز و

خاطره و سوز و

من و تو و ما و سوز

 

و باز آتش و دود و عشق

و مهتاب را که شاید آیینه  باشد

برای انعکاس یک نگاه در او